حکمت ما

نوشته هایی برای جامعه

حکمت ما

نوشته هایی برای جامعه

حکمت ما

در آن سوی خیال، باغیست زیبا و رویایی، که با همه وجودم، اشتیاق رسیدن به آن را، در خود فریاد می زنم...!!!
"اللهم ارزقنی توفیق الجهاد و الشهاده فی سبیلک"



"عصر عاشورا" مقدمه "عصر ظهور" است؛ و پس از حسین(ع)، قرن هاست سربازان زیادی به میدان نبرد رفته اند، و باز هم خواهند رفت ...
در وسعت زمینی که همه جایش کربلا و زمانی که هر روزش عاشوراست...

ای مولا و ای آقای ما، اذن نبرد بده و ما را لیاقت فدایی شدن در مقابل دیدگانت نصیب کن...




طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات
  • ۲ شهریور ۹۶، ۰۸:۴۱ - ماکادا
    عالی

يكشنبه, ۱۹ مهر ۱۳۹۴، ۱۱:۰۷ ق.ظ

۳

شهید حسین همدانی و "راز نگین سرخ"

يكشنبه, ۱۹ مهر ۱۳۹۴، ۱۱:۰۷ ق.ظ

یکی از کتابهایی که در آن گوشه ای از مجاهدت های سردار شهید حسین همدانی به تصویر کشیده شده است، کتاب جذاب و خواندنی"راز نگین سرخ" است که روایتی داستان گونه از زندگی سردار شهید مهندس محمود شهبازی است.

این کتاب زیبا که تمام آن حکایت همراهی شهیدان محمود شهبازی، احمد متوسلیان و حسین همدانی و ... است، بر محور انگشتری عقیق است که شهید محمود شهبازی به شهید حسین همدانی هدیه می دهد و در انتهای این کتاب، انگشتر عقیق بر دستان سردار شهید همدانی می ماند تا خبرشهادت یار عزیزش را به مادرش بدهد...

در اول کتاب، حمید حسام، نویسنده کتاب، با مطلبی این اثر را تقدیم می کند به:

"سردار حسین همدانی"

او که بر قامت دین "زین الدین" است.

"کریمی" را می ماند که تشنگان از فرات نگاهش، مشک وفا پر می کنند.

"قهرمانی" از نسل "موحد"هاست.

"پیچک" نیلوفری گام هایش تا ستیغ "بازی دراز" پیچیده است، تا آنجا که "شهبازی" با "چراغی" از خون، "علم الهدا"ی ولایت را تا ابدیت نشان داد...

قسمتهایی از کتاب را در اینجا می آورم تا انگیزه ای شود برای خواندن این کتاب زیبا:

صفحه 24:

کسی که می آمد هنوز حمایل "ژ3" را باز نکرده بود. قبراق و چابک بود و کلاه ایمنی در دستش این سو و آن سو می شد. بچه های سپاه را که سیر دید چشمش به دو مسافر خورد. از جمع جدا شد. احمد را به آغوش گرفت. سر تا پایش بوی تند باروت می داد.معلوم بود از مرز برگشته، از حلقه دستان پر محبت متوسلیان که جدا شد، دستی به ارادت به سوی شهبازی دراز کرد. شهبازی هم نگاهی در ابروهای کشیده و موهای جو گندمی او چرخاند، تاکنون ندیده بودش؛ اما هیبت دلنشین او مودتی عمیق و راز آمیز میان چشم و دلش ایجاد کرده بود.

تازه وارد که رفت، شهبازی پرسید: احمد می شناسیش؟!

-احمد لبخندی زد و گفت: آره... همدانیه...

-مثل اینکه من اصفهونیم و تو تهرونی !

- نه جدی میگم. اسمش همدانیه، حسین همدانی. از قدیما می شناسمش؛ از درگیری های پاوه و مهاباد. بچه دلاوریه. ظاهرش می خندید، ولی دلش حسابی گرفته بود. آخه درگوشی گفت که قصر شیرین داره سقوط می کنه...

صفحه 314:

غبار غمی به دل همدانی نشست. با حسرت چشم انداخت توی چشمان شهبازی و لباسهای تازه اش رو نگاه کرد. مانده بود چه بگوید. تمام رگ و پی بدنش می تپید و بغضی سخت گلویش را فشار می داد. حالت چشمانش به آسمان می مانست، بهانه گریه داشت؛ اما لبخند صمیمانه شهبازی به او جرئت نمی داد.

شهبازی دست برد و دو تا عصا را از روی زمین برداشت. آهسته آنها را گذاشت زیر بغل همدانی و خم شد. روی دست راست همدانی بوسه ای زد؛ روی عقیق. همدانی دستش را پس کشید: این کارا چیه پسر ؟!

شهبازی خندید. دو کف دستش را روی چشمانش مالید و نفس عمیقی کشید: چه بویی ... بوی کربلا رو حس می کنی؟!

همدانی دل گرفته گفت: نه حس نمی کنم. ولی می دونم یه پیوندی با این انگشتر داره.

-یه بار گفتم... چیزی از سر این انگشتر نمی دونم. فقط مادرم وقتی این رو بهم داد گفت از کربلا اومده... همین.

همدانی بدنش را روی عصا انداخت و با دست حلقه انگشتر را بیرون کشید: فکر می کنم دیگه وقتشه که پیش خودت باشه...

گونه های شهبازی از لبخند گرم شد: انگشتری رو از کربلا آوردن... اسم تو هم حسینه ...پس برازنده خودته. این رو توی همون برخورد اول بهش رسیدم ...

.

صفحه 333:

همدانی که دید مادر شهبازی مات و متحیر با صورتی نگران به عقیق خیره شده، فهمید که راز سر به مهر انگشتر چیزیست که سالها در دل مادر پنهان مانده. انگشتر را به زحمت از انگشتش کشید و به سمت مادر گرفت. مادر چشمانش را به زمین دوخت تا به آسمان ابری دلش مجال باریدن بدهد.

همدانی گفت: امانت محموده، بهم گفته بود که اسراری داره، ولی هیچ وقت نگفت که این اسرار چیه.

مادر با اشاره دست انگشتر را پس زد: "محمود خودش امانت بود؛ امانت امام حسین(ع). این انگشتر امانتی محمود بوده پیش شما. حتماً خواسته با این انگشتر همیشه به یادش باشی. آره حتماً اینجوریه" ... و صورتش رو گرفت رو به آسمان. نفسش را بیرون داد و با صدایی خفه گفت: افسوس که نشناختمت ...

.

.

شاید راز آن نگین سرخ، امروز با این شهادتِ مبارک کمی قابل درک شده باشد. چه زیباست زندگی و مرگ برخی از آدم ها ... زندگیشان در اوج عزت و سربلندیست، و مرگشان با سعادت و سرفرازی ...

شهادت مردی که بیشتر عمر خود را در میدان نبرد و در برابر دشمنان خدا جانانه ایستاد، مبارک باشد ...

ان شاءالله بتوانیم ادامه دهنده راهش باشیم ...

نظرات  (۳)

۱۹ مهر ۹۴ ، ۱۶:۰۹ ... یک بسیجی ...
روحمان با یاد شهدا شاد...
روحش شاد
۱۴ آذر ۹۴ ، ۲۳:۱۹ پایگاه جامع مطالعات آمریکا
با سلام.
پایگاه جامع مطالعات آمریکا راه اندازی شد.
جهت اطلاع آحاد امت حزب الله، اطلاع رسانی شود، با تشکر.
http://foreign-policy.blogfa.com/

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی