حکمت ما

نوشته هایی برای جامعه

حکمت ما

نوشته هایی برای جامعه

حکمت ما

در آن سوی خیال، باغیست زیبا و رویایی، که با همه وجودم، اشتیاق رسیدن به آن را، در خود فریاد می زنم...!!!
"اللهم ارزقنی توفیق الجهاد و الشهاده فی سبیلک"



"عصر عاشورا" مقدمه "عصر ظهور" است؛ و پس از حسین(ع)، قرن هاست سربازان زیادی به میدان نبرد رفته اند، و باز هم خواهند رفت ...
در وسعت زمینی که همه جایش کربلا و زمانی که هر روزش عاشوراست...

ای مولا و ای آقای ما، اذن نبرد بده و ما را لیاقت فدایی شدن در مقابل دیدگانت نصیب کن...




طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات
  • ۲ شهریور ۹۶، ۰۸:۴۱ - ماکادا
    عالی

يكشنبه, ۱۰ آبان ۱۳۹۴، ۰۵:۱۸ ق.ظ

۰

گزارشی از مراسم استقبال از شهدای گمنام

يكشنبه, ۱۰ آبان ۱۳۹۴، ۰۵:۱۸ ق.ظ

مشغول آماده کردن "پلاکارد های" مخصوص مراسم تشییع جنازه شهدای گمنام بودیم. چیزی به زمان ورود شهدا به میبد زمان باقی نبود و سرعت کارمان را به رخ هم می کشیدیم. ناخودآگاه به یاد برخورد مامورین نیروی انتظامی با بچه حزب اللهی هایی می افتیم که در اصفهان در حین پلاکارد ساختن بازداشت شده بودند. دیگر شوخی ها اوج گرفته بود. آخر جرم کوچکی نبود، تهیه انبوهی پلاکارد که "مرگ بر آمریکا" در آنها حرف اول را می زد...

ساعت چهار عصر بود که به سمت وعده گاه ورودی رکن آباد و برای استقبال از شهدا رفتیم. نزدیک فلکه "ده شیخی" ماشین شهدا را دیدیم و انداختیم دنبالش، ماشین امام جمعه محبوب شهرمان نیز از همراهان ماشین شهدا بود. از داخل یکی از ماشین های همراه کاروان شنیدیم که این ماشین برای اردکان است. راست می گفت، دو تابوت بیشتر بالای آن نبود و باید حدس می زدیم که اشتباهاً مسیر را می پیماییم.

به جایگاه قبلی بازگشتیم. کاروان شهدای گمنام مخصوص میبد، به آرامی کار خود را شروع کرده بود. ماشین حاج آقا اعرافی، همان پیکان سفید رنگی بود که تا انتها، لحظه ای از پشت ماشین حامل شهدا کنار نرفت، و جا نماند. مسئولینی که حضورشان دل آدم را گرم می کرد، دکتر آقایی رئیس بیمارستان امام صادق(ع)، سرهنگ فلاح فرمانده سپاه و رییس نیروی انتظامی و ... بودند.

نمی دانم، شهردار و فرماندار کجا بودند، اما به هر دلیلی، غایبان اصلی مراسم آنها بودند. شاید کار مهمی داشتند، نمی دانم...

روحانی خوش چهره ای، پای برهنه و چفیه بر کمر بسته، تمام مسیر را تا مصلی، جلوی ماشین حامل شهدا دوید، راه رفت، تذکر داد، راه را باز کرد. به دل می نشست، برخوردی هم با ما داشت. لبه درب ماشین همه مسیر را عکاسی کردم، و گاهی دو انگشتش را به نشانه پیروزی بالا می آورد، که از من هم بگیر. بعداً فهمیدم از مسئولین کمیته تفحص شهدا و اسمش جلالیان هست...

بچه های بسیج و سپاه پر رنگترین نقطه های جمعیت همراه هستند. دو موتور هزار هم مثل اسکورت ها کاروان را همراهی می کنند. آشنا هستند. می گویم: همراهتان بیایم برای عکاسی؟

همان اول دستم را می خواند و می گوید: ما فقط در جای خاصی رانندگی می کنیم، موضعمان عوض نمی شود.

از سوار شدن موتوری به این باحالی ناکام می شوم، راستش فقط هم نمی خواستم عکاسی کنم، سوار این موتور شدن، غیر از عکاسی محاسن دیگه ای هم می توانست داشته باشد...!

مردم در طول مسیر کم کم از وجود کاروان مطلع می شدند. حق داشتند که ندانند، کسی این موضوع را اطلاع رسانی نکرده بود. هر از گاهی کسی با موتور، یا ماشین و یا پیاده خود را به کاروان استقبال نزدیک می کرد و سوالی از حواشی حضور و طی مسیر کاروان می پرسید.

در بین مردم دنبال سوژه های ناب می گشتم، هر چند دوربین عکاسی من موبایلی بدون امکانات حرفه ای بود. گاهی دیدن مادری در کنار پیاده رو و نگاهی غریب به جنازه شهدا و اشک و درد دلی که با اشاره ای همراه بود، یاد مادر شهدا را در دلم زنده می کرد...

نوای بلندگوی نصب شده روی ماشین و مداحی های میثم مطیعی و ... در مورد شهدای گمنام، دل آدم را بد جور می لرزاند. کم کم مسیر فلکه ده شیخی تا فلکه شهید صدوقی و بعد از آن طی مسیر به سمت فلکه جانبازان و برگشت به مصلی آیت الله اعرافی داشت به انتها می رسید.

بچه های عکاس به آب و آتش می زدند تا شکار لحظه های خوبی داشته باشند. یکی از بچه ها که برای مسجد 12 امام عکاسی می کرد، را هر جا رسیدم، دیدم. مانده بودم چطور پل های عابر پیاده را بالا و پایین می کند که هر کدام را رد کردیم، او را آن بالا می دیدیم...

تابوت ها را در مصلی دست به دست کردند و داخل مصلی آوردند.تابوتی که به قسمت خانم ها منتقل شد، چند خانم آنجا را شوکه کرد. آنها به سمت تابوت دویدند و یکی از خانم های جوان، گل روی تابوت را به سرعت از جا کند. تشر یکی از بچه های منتقل کننده تابوت، بد جور ترسناندش، اما می شد در حالاتش فهمید که از این پیروزی دل خوشی دارد. از آن قسمت که بیرون آمدیم، صدای شیون زن ها نیز بلند شد ...

دو تابوت دیگر روی سکوی آماده شده گذاشته شد و مردم و مسئولین حاضر دور آنها جمع شدند. چشم های خیس و سرخ حاضران نشان از دلهایی بود که وصل بود. واقعاً کاش کارم عکاسی نبود، اینطوری آدم راحت تر است ...

نماز مغرب به امامت آیت الله اعرافی خوانده شد. صحبت های حاج آقا وسط دو نماز اشک ها را سرازیر کرد. بعد از نماز عشاء هم حاج آقا جلالیان، شهدا را به مردم سپرد و قول گرفت برایشان مادر و پدر و برادر و خواهری کنیم. خودش رفت تا به مراسم اردکان هم برسد ...

شهدا در مصلی طوافی داده شدند و به سمت پایگاه بسیج فلکه شهرداری حرکت داده شدند. دیگر باطری هیچ کدام از 3 دوربین و گوشی همراهمان جواب نمی داد. به خانه دوستی رفته و دوربین چهارم را فعال کردیم. فلکه شهرداری، شاهد کاروانی شلوغ و پر ترافیک بود که با افتخار راه می پیمود. دیگر کاروان خوب پر و پیمان شده بود.

تابوت های معطر به داخل بسیج آورده شدند و محیطی آماده شد تا مرد و زن فارغ از دنیا، با سربازان روح الله درد دل کنند. کم کم و بعد از روضه و اشک و آهی به مکان تهیه پلاکاردها بر می گردیم...

روز خوبی بود. به امید تشییع جنازه ای باشکوه، ان شاءالله ...

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی